شعر در مورد دی ماهی ها

0 9

شعر در مورد دی ماهی ها تنوع زیادی ندارد. اما سعی کردیم در ادامه این مطلب با انواع شعر در مورد دی ماهی ها آشنا می‌شوید و می‌توانید از این شعرها برای انواع مناسبت‌ها استفاده کنید.

دی ماهی یعنی…

  •  

همزاد مردم صد رنگ

زاده مهر و آبان نیستم

مـن از شهر خرداد و تیر

فرزند آفتاب سوزان نیستم

خالی از رنگ و ریا اهل حرف فراوان نیستم

  •  

مـن زادۀ فصل سپیدم

مانند برفم پر امیدم

مانند شهد شیرین شرابم

مست مستم بی‌نقابم

مـن اهل شادی و شور و عشقم

عاشق ساقی و جام و می‌ام

مـن عاشق برف سفید

زادۀ ماه دی ام

  •  

صدای آب می‌آید مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟

لباس لحظه‌ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

طنین برف نخ‌های تماشا چکه‌های وقت

طراوت روی آجرهاست روی استخوان روز

چه می‌خواهیم ؟

  •  

پرده

کناری ایستاده اسـت

و سرخی آسمان دی ماه

نوید برف می‌دهد

و هراسی نامعلوم

چیزی شبیه حس مرگ

دلم را می‌انبارد

تقویم را بر می‌دارم

و تاریخ تولد لاله صحرایی را

بـه خاطر می‌سپارم…

  •  

من که خود زادهء سرمای شب دی ماهم

بی تو با سردی بی‌رحم زمستان چه کنم؟

  •  

وقتی کـه تـو نیستی

مـن حزن هزار آسمان بی اردیبهشت را

گریه می‌کنم

فنجانی قهوه در سایه‌های پسین

عاشق شدن در دی ماه

مردن بـه وقت شهریور

وقتی کـه تـو نیستی

هزار کودک گمشده در نهان مـن

لای لای مادرانه تـو را می‌طلبند..

شعر در مورد دی ماهی ها از فروغ فرخزاد

یک شعر در مورد دی ماهی ها جذاب که فروغ فرخزاد درباره آغاز فصل سرد سروده است در ادامه معرفی شده است:

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی.

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می‌آمد

در کوچه باد می‌آمد

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم خون

و این زمان خسته‌ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می‌کنند:

-سلام

– سلام

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان.

فرمان ایست داد.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده است.

در کوچه باد می‌آید

کلاغ‌های منفرد انزوا

در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

آن‌ها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب‌های جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار، ای یگانه‌ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده‌ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند

انگار

آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

در کوچهها باد می‌آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شد

باد می‌آمد

ستاره‌های عزیز

ستاره‌های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد

دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه

آورد؟

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه‌ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود؟ ”

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند‌.

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل‌های هندسی محدود

به پهنه‌های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره‌ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام

و تکه تکه شدن‌، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد.

سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم‌های  گرگ‌های بیابان را

به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی

ودر کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می‌بویند

من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد

چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

و آن کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته بود، و من در آینه می‌دیدش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم.

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند

که دست‌های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک بر خوردم

که چشمهایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر می‌برد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی‌ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: ” دیگر تمام شد”.

گفتم:” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم”

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان‌هایش

چگونه وقت جویدن سرود می‌خوانند

و چشم‌هایش

چگونه وقت خیره شدن می‌درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد:

صبور،

سنگین،

سرگردان…

در ساعت  چهار

در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند

و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کند

سلام

سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله‌ی آبی را

بوییده‌ای؟

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه‌های پنجره سر می‌خورد

و با زبان سردش

ته مانده‌های روز رفته را به درون می‌کشد

من از کجا می‌آیم؟

من از کجا می‌آیم؟

که اینچنین به بوی شب آغشته‌ام؟

هنوز خاک مزارش تازه‌ست

مزار آن دو دست سبز جوان را می‌گویم……

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه‌ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک‌های آینه‌ها را می‌بستی

و چلچراغ‌ها را

از ساق‌های سیمی می‌چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می‌بردی

تا آن بخار گیج که دنباله‌ی حریق عطش بود بر چمن خواب

می‌نشست

و آن ستاره‌های مقوایی

به گرد لایتناهی می‌چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه‌ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه‌ی انگشت‌های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست، چیست، ای یگانه‌ترین یار؟

سکوت چیست بجز حرف‌های ناگفته

من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعت است.

زبان گنجشکان یعنی: بهار. برگ. بهار.

زبان گنجشکان یعنی: نسیم. عطر. نسیم.

زبان گنجشکان در کارخانه می‌میرد.

این کیست این کسی که روی جادهی ابدیت

بسوی لحظه توحید می‌رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریقه‌ا و تفرقه‌ها کوک می‌کند.

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی‌داند

آغز بوی ناشتایی می‌داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه‌های عروسی پوسیده‌ست.

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید.

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می‌خوانند …

جنازه‌های خوشبخت

جنازه‌های ملول

جنازه‌های ساکت متفکر

جنازه‌های خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک

در ایستگاه‌های وقت‌های معین

و در زمینه‌ی مشکوک نورهای موقت

شهرت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی و ….

آه،

چه مردمانی در چار راه‌ها نگران حوادثند

واین صدای سوت‌های توقف

در لحظه‌ای که باید، باید، باید

مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس می‌گذرد….

من از کجا می‌آیم؟

به مادرم گفتم :”دیگر تمام شد.”

گفتم :” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.”

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می‌کنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می‌داند.

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل

به داس‌های واژگون شده‌ی بیکار

و دانه‌های زندانی.

نگاه کن که چه برفی می‌بارد…

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود

و در تنش فوران می‌کنند

فواره‌های سبز ساقه‌های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه‌ترین یار ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…

شعر در مورد دی ماهی ها بود که امیدواریم خوشتان آمده باشد.

این نوشته ارزش چند ستاره را دارد؟ 1ستاره .... 5ستاره
[کل: 0 میانگین: 0]
Leave A Reply

Your email address will not be published.